ديواري شيشه اي داره خونه ي تاريك و سردش
مونده تنها و غريبه مرحمي نيست واسه دردش
پيرهن قرمز و نازش پولك هاي رنگي داره
واسه پر زدن تو دريا، طفلكي دلتنگي داره
ميدونست تموم دنيا توي اين ظرف جا نميشه
يا بايد از اين حصار رفت يا بايد موند تا هميشه
عاشق ساحل و موجهاي عاشقي كه خيلي تنهاست
ميدونست بهشت آبي يه جايي زير درياست
با تن كوچيك و نرمش ميكوبيد به قلب ديوار
خيلي دوست داشت توي اين خواب يه نگاهي باشه بيدار
وقت مرگش خندهاي كرد انگاري گفت داره ميره
راز مرگ ماهي ما اينه كه عاشق ميميره
نوشته شده توسط فرهاد در یکشنبه 19 مهر1388 ساعت موضوع | لینک ثابت
دکتر شریعتی:
"از انسانها غمي به دل نگير؛ زيرا خود نيز غمگين اند؛ با آنکه تنهايند ولي از خود ميگريزند زيرا به خود و به عشق خود و به حقيقت خود شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند...! "
نوشته شده توسط فرهاد در سه شنبه 27 مرداد1388 ساعت موضوع | لینک ثابت
چند بيت از يك مثنوي تقديم شما دوستان:
طلوع میلاد آن سلطان دین است که مولود شه حق و یقین است
شگفتی ساز برهان امامت كه روشن از وجودش شد ديانت
انيس و مونس دلدادگان است نجات بخش دل درماندگان است
كه ميلادش كونين زنده كردهست زمين و آسمان تابنده كردهست
خلائق محو برهان حضور است دل غمديده را سنگ صبور است
كه عشقش پرتوي بر دو جهان زد چه سودا بر دل هر عاشقان زد
ای گلستان یقین و آرزو باده ی گلریز اندر سبو
قطب امکان حجت باقیستی تو شراب ناب آن ساقیستی
جرعه ای می ده مرا سیراب کن جان من از عشق خود بیتاب کن
..............
پيشاپيش ميلاد گل نرگس، نو گل باغ وجود عسگري مبارك باد.
نوشته شده توسط فرهاد در دوشنبه 12 مرداد1388 ساعت موضوع | لینک ثابت
سلام
از دوستان عزیزی که در این مدت از این طریق پیام دادند تشکر و از اینکه مدتی در خدمتشان نبودم عذرخواهی میکنم .
فرارسیدن ماه مبارک رجب مبارک و التماس دعا .
دو دوبیتی رو تقدیم دوستان گرامی میکنم امیدوارم بپذیرید:
مرا دردیست که درمان هیچ نخواهم
مرا هجریست که پایان هیچ نخواهم
به هجر و درد صفا باشد که از آن
سرم شوریده سامان هیچ نخواهم
---------------------------------
نه شوق آن بهشت در سجودم
نه دور از آن عذابت با تو بودم
سجودم نی برای این و آن است
به کویت از بر قرب تو بودم
------------------------------
نوشته شده توسط فرهاد در دوشنبه 8 تیر1388 ساعت موضوع | لینک ثابت
جمعی به کوی تو نمودند قرار
عمریست که چشم داشتیم انتظار
این سر ما را هوس دام اوست
باده ی ما را هوس جام اوست
آن دل زیبا عاشق دل آرام اوست
مستان عشق را دل در کام اوست
عشق محمد بس است و آل محمد
بوسه زنم روی بی مثال محمد
............
نوشته شده توسط فرهاد در دوشنبه 4 خرداد1388 ساعت موضوع | لینک ثابت
چند بیت از مثنوی ۲۲ بیتی تقدیم به دوستان:
جان به لب آمد بگو جانان کجاست
تن به تب آمد بگو جانان کجاست
روز شب شد، همي شب صبحدم
من ندیدم روی دلبر یکدم
از فراق روی دلبر بیقرار
تا به کی در صبر و فرقت بردبار
....
نوشته شده توسط فرهاد در دوشنبه 21 اردیبهشت1388 ساعت موضوع | لینک ثابت
این چند بیت رو هم باز تقدیم میکنم به دوستان
دل داده ام به خويَش سر مينهم به كويَش دست دارم به سويَش
صاحبدلان خدا را
مهرش به دل بگيرم بر عشق او اسيرم از يُمن او خطيرم
صاحبدلان خدا را
چون ابر نو بهارم ز هجرش غمگسارم بلبل بي قرارم
صاحبدلان خدا را
بر خاطيان ندائي سر آغاز وفائي بر خاكيان پناهي
صاحبدلان خدا را
.. .. . . . . . .
نوشته شده توسط فرهاد در یکشنبه 13 اردیبهشت1388 ساعت موضوع | لینک ثابت
چند بیت از یکی از مثنوی های سروده ی خودم تقدیم به دوستان عزیز:
چه خوش می بود که دل را دلبری بود
به عشق هر مجازی دل بری بود
دل عاشق ز معشوق بی قرار است
زهجر روی دلبر غمگسار است
بیا جانا به جانان متصل شو
ز هر چه غیر او شد منفصل شو
که جان بی روی دلبر را بها نیست
فروغی و نشاطی و صفا نیست
که گر جان را به جانان وارهانی
تمام عمر تو شد جاودانی
..........
نوشته شده توسط فرهاد در شنبه 12 اردیبهشت1388 ساعت موضوع | لینک ثابت
ميكائيل راز نان و نور را به فرشته اي آموخت و او نيز به فرشتهاي ديگر، تا آنكه همهي هفت آسمان اين راز را دانستند، تنها آدم بود كه نميدانست. اما رازها سر ميروند، پس راز نان و نور هم سر رفت و آدمي سر انجام دانست كه نور از نان بهتر است.
پس در جستجوي نور برآمد، در جستجوي هر چراغ و هر فانوس، هر شمع
اما آدم هميشه شتاب ميكندف براي خوردن نور هم شتاب كرد، و نفهميد نوري كه آدمي را سير ميكند، نه در فانوس است و نه در شمع. نه در ستاره و نه در ماه. او ماه را خورد و ستارهها را يكي يكي بلعيد باز هم گرسنه بود.
خداوند به جبرئيل گفت: سفرهاي پهن كن و بر آن كلمه ، عشق و هدايت بگذار و هر كس بر سر اين سفره بنشيند سير خواهد شد.
سفره خدا گسترده شد؛ از اين سر جهان تا آن سوي هستي. اما آدمها آمدند و رفتند، از وسط سفره گذشتند و بر كلمه، عشق و هدايت پا گذاشتند. آدمها گرسنه آمدند و گرسنه رفتند. اما فقط گاهي فقط كسي بر سر اين سفره نشست و لقمهاي نور برداشت و جهان از بركت همان لقمه روشن شد. و فقط گاهي كسي تكهاي عشق برداشت و جهان از بركت همان تكه عشق، رونق گرفت. و فقط گاهي كسي جرعهاي از هدايت نوشيد، و هر كه او را ديد چنان سرمست شد كه تا انتهاي بهشت دويد.
سفرهي خداوند پهن است، اما دوران آن هنوز هم چقدر خلوت است.
ميكائيل نان قسمت ميكند. آدمها چنگ ميزنند و نانها را از او ميقاپند. ميكائيل گريه ميكند و ميگويد كاش ميدانستيد كه نور از نان بهتر است.
نوشته شده توسط فرهاد در سه شنبه 18 فروردین1388 ساعت موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY